خاطرات یک عشق سوخته
نمیدانی چقدر زیباست دوست داشتن تو ، وقتی مرا سخت در آغوش می گیری

ومن می توانم رقص انگشتانت را بر روی گرمای تنم حس كنم .

دوست داشتنت چقدر قشنگ است وقتی گره چشمانت را با نگاهم پیوند میزنی

و لبخندت در میان خنده من گم میشود .

مرا با دست به سمت خود می كشی و برای این كشش بوسه را ضمیمه میكنی .

عشق ورزیدن به تو  برای من نهایت است مثل نوشیدن جرعه ایی سراب

در بیابانی  خشك و برهوت مثل بوسیدن لبان نمناك و گرمت .

عاشقی برای تو مانند خواب كودكی است در یك بعدازظهر بعد از بازی های شیطنت آمیز

و من كودكی هستم كه در بازی عشق تو  خسته و بی حوصله در جستجوی

 ماوای گرمی هستم برای یه لحظه خوابیدن

 پس آغوشت را برایم بگشای كه بهترین جای دنیا برای من است .  
+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 3:20  توسط هشت پا  |